در سال ۲۰۲۵ بار دیگر موسیقی متن حماسی هاوارد شور برای سهگانه ارباب حلقهها جایگاه نخست را در تالار مشاهیر موسیقی فیلم «کلاسیک افام (Classic FM)» به دست آورد و این سومین سال متوالی است که این اثر درخشان، رای و قلب مخاطبان را با خود همراه کرده است. با بیش از ۱۰ هزار رای ثبتشده، شاهکار ارکسترال و پرشکوه هاوارد شور همچنان پس از بیش از دو دهه برای مخاطبان شنیدنی است. اما چه چیزی این موسیقی متن سنتی و مبتنی بر تم را در دورانی که موسیقی فیلم بیشتر از هر زمانی به سمت مناظر صوتی تاریکتر و آثار اتمسفریکتر چرخش کرده است، این چنین محبوب و ماندگار کرده است؟
پاسخ در درک این موضوع نهفته است که آهنگسازی برای فیلم چگونه از روایتهای ملودیمحور دوره طلایی هالیوود به غوطهوری عاطفی بافتاری در دوره امروزی رسیده است و چرا برخی موسیقیهای متن از این روندها فراتر رفته و به جذابیتی جاودانه میرسند.
بنیان طلایی: زمانی که ملودیها بر سینما حکومت میکردند
موسیقی فیلم به آن شکلی که امروزه میشناسیم، بهطور جدی در دوره طلایی هالیوود آغاز شد، تقریبا از اواخر دهه ۱۹۲۰ تا اوایل دهه ۱۹۶۰ را در بر میگرفت (نخستین فیلم ناطق تاریخ سینما، فیلمی با «خواننده جاز (The Jazz Singer)» بود که به موسیقی ربط داشت). آهنگسازان این دوره عمدتا دارای پیشینهای در موسیقی کنسرت بودند و تقریبا بهطور انحصاری آثار ارکسترال مینوشتند. ماکس اشتاینر (Max Steiner)، که بهعنوان «پدر موسیقی فیلم» نیز شناخته میشود، با موسیقی متنی که برای فیلم کینگ کونگ (King Kong) در سال ۱۹۳۳ ساخت، این بنیان را پایهگذاری کرد و با استفاده گسترده از «لایتموتیف (Leitmotif)»، تکنیک متداول نسبت دادن تمهای موسیقایی مشخص به شخصیتها یا رویدادهای مشخص را پایهگذاری کرد (شبیه کاری که نیکلای ریمسکی کورساکف در پوئم سمفونیک مشهور شهرزاد انجام داده است).
آثار این دوره الگویی را پدید آورد که برای دههها موسیقی فیلم را تعریف میکرد: تنظیمهای ارکسترال غنی با ملودیهای بهیادماندنی که به تنهایی میتوانستند بهعنوان قطعاتی برای کنسرت اجرا شوند. آهنگسازانی مانند اریک ولفگانگ کورنگلد (Erich Wolfgang Korngold) تمهای شکوهمندی خلق کردند که نهتنها پشتیبان روایت فیلم بودند، بلکه به نشانههای فرهنگی بدل شدند که بر نسلهایی از آهنگسازان، از جمله جان ویلیامز (John Williams)، تاثیر گذاشتند؛ کسی که بعدها با موسیقی متن جنگ ستارگان (Star Wars) در سال ۱۹۷۷، این رویکرد را احیا کرد.
در طول این دهههای مهم و تاثیرگذار که ساختار موسیقی متن برای دوران بعدی را تعریف کرد، موسیقیهای متن فیلم بهعنوان قصهگوهای موسیقایی عمل میکردند و مخاطبان را از مسیر توالیهای هارمونیک واضح و تمهای متمایز در فضای روایتهای احساسی هدایت میکردند. این آثار طوری ساخته میشدند که مورد توجه قرار گیرد، در یاد بماند و تا مدتها پس از ترک سالن سینما زیر لب زمزمه شود.
ماکس اشتاینر (Max Steiner)، که بهعنوان «پدر موسیقی فیلم» نیز شناخته میشود، با موسیقی متنی که برای فیلم کینگ کونگ (King Kong) در سال ۱۹۳۳ ساخت، این بنیان را پایهگذاری کرد و با استفاده گسترده از «لایتموتیف (Leitmotif)»، تکنیک متداول نسبت دادن تمهای موسیقایی مشخص به شخصیتها یا رویدادهای مشخص را پایهگذاری کرد.

انقلاب الکترونیک: در هم شکستن مرزهای سنتی
دهه ۱۹۸۰ نخستین تغییر بزرگ الگویی در آهنگسازی موسیقی فیلم را رقم زد. جهشهای عظیم در فناوری دیجیتال، به ویژه نمونهبرداری یا سمپلینگ (Sampling) و توالیسازی یا سیکوئنسینگ رایانهای (Computer Sequencing)، به گسترش موسیقیهای متن پر از سینتیسایزر منجر شد. این امر فقط یک تغییر در سازبندی ساده نبود؛ بلکه نشاندهنده تحولی بنیادین در رویکرد آهنگسازان در داستانسرایی از راه صدا بود.
در این سالهای موسیقیهای متن الکترونیک عرضه شدند که سبکهای موسیقی را بهصورت کامل از نو تعریف کردند. در سال ۱۹۸۱، موسیقی جان کارپنتر (John Carpenter) برای فرار از نیویورک (Escape From New York)، فضای دیستوپیایی فیلم را با ملودیهای سینتیسایزری گیرا شدت میبخشید. در سال ۱۹۸۲، موسیقی متن بلید رانر (Blade Runner) از ونجلیس (Vangelis) عناصر الکترونیک را با پیچیدگیهای ارکسترال در هم آمیخت و الگویی تازه برای آهنگسازی علمی-تخیلی بنیان گذاشت. در سال ۱۹۸۴، موسیقی تپنده و سینتیسایزرمحور برد فیدل (Brad Fiedel) برای ترمیناتور (The Terminator) علاوه بر تقویت تنش بیوقفه فیلم، به یکی از شناختهشدهترین موسیقیهای متن سینمای اکشن نیز بدل شد.
این آثار نشان دادند که موسیقی فیلم میتواند بدون تکیه بر تنظیمهای ارکسترال سنتی یا ملودیهایی که قابلیت زمزمه در زیر لب را داشته باشند، فضا و احساس ایجاد کند. در عوض، جهانهای صوتی مسحورکنندهای ساختند که مخاطبان را مستقیما در فضاهای روانی و فیزیکی فیلمها قرار میداد.
موسیقیهای متن الکترونیک عرضه شدند که سبکهای موسیقی را بهصورت کامل از نو تعریف کردند.
جنبش مینیمالیست: کمتر، بیشتر شد
دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ شاهد ظهور رویکردهای مینیمالیستی بود که فلسفه آهنگسازی موسیقی فیلم را بهطور بنیادین دگرگون کرد. تلاشهای اولیه با همکاریهای آوانگارد مانند موسیقی متن انقلابی فیلیپ گلس (Philip Glass) برای مستند کویانیسکاتسی (Koyaanisqatsi) آغاز شد، جایی که الگوهای موسیقایی تکراری و در حال تحول، منظرههای صوتی هیپنوتیزمکنندهای میساختند که با ریتمهای بصری فیلم هماهنگ بود.
این آهنگسازان بهجای بسط دادن تمها از طریق توالیهای سنتی هارمونیک، از فرآیندهای افزایشی بهره گرفتند، یعنی پیچیدگی را بهتدریج با افزودن نتها، سازها یا لایههای ریتمیک ایجاد میکردند.
با آغاز هزاره جدید، تکنیکهای مینیمالیستی شروع به نفوذ در سینمای جریان اصلی کردند. آهنگسازانی مانند توماس نیومن (Thomas Newman) با «زیبای آمریکایی (American Beauty)»، مایکل نایمن (Michael Nyman) با «پیانو (The Piano)» و کلینت منسل (Clint Mansell) با «مرثیهای برای یک رویا (Requiem For a Dream)» نشان دادند که رویکردهای مینیمالیستی چگونه میتوانند بهطور موثری روایتهای احساسی را با موسیقی همراه کنند و روایتهای عاطفی آن را برجسته کنند، بدون آنکه در دام احساساتگرایی اغراقآمیز بیفتند.
این آهنگسازان بهجای بسط دادن تمها از طریق توالیهای سنتی هارمونیک، از فرآیندهای افزایشی بهره گرفتند، یعنی پیچیدگی را بهتدریج با افزودن نتها، سازها یا لایههای ریتمیک ایجاد میکردند. این رویکرد بهجای سفرهای موسیقایی هدایتشده، فضاهای احساسی پدید میآورد و به مخاطبان اجازه داد تا انعکاس احساسات خود را بر روی بوم صوتی پیدا کنند.

دوره اتمسفریک معاصر: برتری بافت بر ملودی
نقطه عطف واقعی در سال ۲۰۱۰ فرا رسید، زمانی که ترنت رزنور (Trent Reznor) از اعضای Nine Inch Nails و آهنگساز آتیکوس راس (Atticus Ross) برای موسیقی متن فیلم شبکه اجتماعی (The Social Network) برنده جایزه اسکار شدند. این منظره صوتی خلوت و با ساختار کلی الکترونیک، به همان اندازه که وامدار موسیقی ارکسترال سنتی فیلم بود، از موسیقی امبینت نیز تاثیر گرفته بود و به موسیقیدانان سراسر جهان که به خاطر ذات محافظهکارانه دنیای سنتی آهنگسازی فیلم کنار گذاشته شده بودند، اعتبار بخشید و الهامبخش آنها شد.
پیروزی رزنور و راس، دژی را گشود که پیش از آن بهصورت قاطعی توسط آهنگسازان ارکسترال سنتی از آن دفاع میشد. به همین سبب دهه ۲۰۱۰ به دورانی بدل شد که بسیاری آن را دوره طلایی موسیقی فیلم میدانند که با تنوع بیسابقهای در رویکردهای آهنگسازی شناخته میشود. موسیقیدانان الکترونیک و تجربی که پیشتر به سینمای مستقل یا خارجی رانده شده بودند، ناگهان خود را در حال آهنگسازی برای تولیدات بزرگ هالیوود یافتند.
موسیقی اتمسفریک مدرن چند ویژگی کلیدی را در خود دارد که آن را از رویکردهای سنتی متمایز میکند. آهنگسازان معاصر اغلب بهصورت مستقیم در ایستگاههای کاری صدای دیجیتال (DAW) کار میکنند و موسیقی را از طریق رابطهای فناورانه درک میکنند و تجسم میبخشند؛ رابطهایی که کنترل دقیق بر الگوهای تکراری و دگرگونیهای تدریجی را ممکن میکنند. آنها بر ساختن منظرههای صوتی بافتمحور تمرکز میکنند، جایی که عناصر الکترونیک کشیده و معلق میشوند و چیزی را پدید میآورند که نظریهپردازان «تعلیق صوتی در صدا» مینامند.
سینمای وحشت بیش از همه از این تکنیکهای مینیمالیستی برای تولید اضطراب پایدار استقبال کرده است. اثربخشی این رویکرد در ایجاد انتظار از طریق تکرار، و سپس در هم شکستن آن انتظار از طریق تغییرات ظریف و نامحسوس نهفته است. موسیقی متن کالین استتسون (Colin Stetson) برای فیلم «موروثی (Hereditary)» در سال ۲۰۱۸، نمونهای از این رویکرد است؛ او با استفاده از الگوهای سازهای بادی چوبی و تکنیکهای آوازی که با تغییرات جزئی تکرار میشوند، تقریبا بهطور نامحسوس بهسوی لحظههای اوج پیشروی میکند.
موسیقیدانان الکترونیک و تجربی که پیشتر به سینمای مستقل یا خارجی رانده شده بودند، ناگهان خود را در حال آهنگسازی برای تولیدات بزرگ هالیوود یافتند.
انقلاب تنوعبخشی
موفقیت رویکردهای تجربی، راه را برای ورود آهنگسازان با پیشینههای موسیقایی گوناگون گشود. در سال ۲۰۱۶، یوهان یوهانسون (Jóhann Jóhannsson) بافتهای اتمسفریک را به فیلمهایی مانند «ورود (Arrival)» آورد و ساختارهای تکراری که او از آنها بهره گرفت، بازتابدهنده مضامین فیلم درباره ارتباط و زمان بودند. در سال ۲۰۱۳، میکا لیوی (Mica Levi) با «زیر پوست (Under the Skin)» تکنیکهای تجربی رادیکال را به سینمای جریان اصلی معرفی کرد. در سال ۲۰۱۹، هیلدور گودنادوتیر (Hildur Guðnadóttir) با اثر نوآورانهاش روی «جوکر (The Joker)» تبدیل به نخستین زنی شد که در نزدیک به دو دهه اخیر، برنده جایزه اسکار بهترین موسیقی متن اصلی شد.
آهنگسازان مدرن میتوانند از استودیوهای خانگی منظرههای صوتی پیچیده بسازند که در دورههای پیشین برای ساخت آنها به ارکسترهای کامل نیاز بود.
این تنوعبخشی بازتابدهنده تغییرات گستردهتر در فناوری فیلمسازی و انتظارات مخاطبان است. آهنگسازان مدرن میتوانند از استودیوهای خانگی منظرههای صوتی پیچیده بسازند که در دورههای پیشین برای ساخت آنها به ارکسترهای کامل نیاز بود. دسترسی عمومی بیشتر ابزارهای تولید موسیقی به رویکردهای تجربیتر و شخصیتر در آهنگسازی فیلم منجر شده است.

قدرت ماندگار ارباب حلقهها
پس چرا موسیقی متن «ارباب حلقهها (The Lord of the Rings)» اثر هاوارد شور (Howard Shore) در دوران ما که دوره اوج مینیمالیسم اتمسفریک است، همچنان صدر جدولهای محبوبیت را از آن خود میکند؟ پاسخ نکتهای عمیق درباره رابطه میان موسیقی فیلم و احساس انسانی را آشکار میکند.
موسیقی شور به این دلیل موفق است که بهصورتی استادانه بهترینهای هر دو جهان را در هم میآمیزد: گسترش ساختار مبتنی بر تم دوره طلایی هالیوود را با پیچیدگیهای بافت آهنگسازی معاصر. این موسیقی تاروپودی پیچیده از تمها و موتیفها میسازد که اسطورهشناسی غنی سرزمین میانه را تداعی میکند و در همان حال از تکنیکهای ارکستراسیون مدرن برای ساختن منظرههای صوتی غوطهورکننده بهره میگیرد.
برخلاف موسیقیهای متن صرفا اتمسفریک که حالوهوا در آنها بر ملودی ارجحیت دارد، ساخته شور چیزی به مخاطبان میدهد که میتوانند با آن درگیر و همراه شوند، تمهای متمایزی که میتوانند به یاد بسپرند و زیر لب زمزمه کنند و مدتها پس از پایان فیلمها نیز با آنها پیوند احساسی برقرار کنند. با این حال، این اثر عمق بافتی و اصالت فرهنگی مورد انتظار مخاطبان مدرن و بهصورت کلی همهچیز را در خود دارد، از تاثیرات سلتیک تا قطعات کرال اثیری.
موسیقی شور به این دلیل موفق است که بهصورتی استادانه بهترینهای هر دو جهان را در هم میآمیزد: گسترش ساختار مبتنی بر تم دوره طلایی هالیوود را با پیچیدگیهای بافت آهنگسازی معاصر.
محبوبیت ادامهدار موسیقی متن ارباب حلقهها ثابت میکند که هرچند موسیقی فیلم بهطور چشمگیری تکامل پیدا کرده است، اما همچنان نیازی انسانی و پایدار به ملودیهای بهیادماندنی و صراحت احساسی وجود دارد. موسیقی شور ترکیب کمیابی از پیچیدگی و قابل فهم بودن را ارائه میدهد و نشان میدهد که آینده آهنگسازی فیلم در یافتن راههایی نوآورانه برای پیوند دادن رویکردهای سنتی و معاصر است.
توضیحات تکمیلی
این مطلب، ترجمهای از مقالهای با عنوان وبسایت Music Gateway، نوشته سم لافلین (Sam Loughlin) بود. تمرکز این مقاله روی آهنگسازان هالیوودی بود و اگر به هر نقطه دیگر دنیا میشد نگاه دقیقتری داشت، میشد چنین روند تکامل و تحولی را مشاهده کرد. همچنین میشد افراد بیشتری را هم در زمره افرادی که در این متن به آنها اشاره شد، جای داد؛ از جمله هانس زیمر (Hans Zimmer) به خاطر ادغام بلندپروازانه موسیقی الکترونیک با تنظیمهای ارکستری سنتی، انیو موریکونه (Ennio Morricone) به خاطر استفاده از سازهای نامتعارف و برایان اینو (Brian Eno) به خاطر تعریف جدید از ساخت منظرههای صوتی بافتمحور.
نظر شما چیست؟
به نظر شما کدام آهنگساز تاثیر بیشتری در شکلدهی به موسیقی متن داشته است؟ کدام هنرمند دیگر به خاطر تاثیر خود، میتوانست در میان افراد نامبرده در این متن جای گیرد؟ لطفا دیدگاه خود را در بخش نظرات با ما و دیگر کاربران دنیای موسیقی اشتراک بگذارید.


